تبليغاتX
به نام خداوند جان و خرد _ كزين برتر انديشه بر نگذرد سعید ساربان
بنياد فرهنگي ساربان

سرانجام در این سفر ، روزي سوار بر شانه هاي مردم شهر به سوي  گورستان  خواهم رفت  تا بر  كرم ها ي خاكي  خوان نعمت مرگم  را  گسترم و گوشت هايم را براي جويدن به ايشان ارمغان دارم  اما این پایان راه نیست ... 

من از  غايت قانون بقاي ماده و انرژي  هيچ  آرزويي را طلب نخواهم كرد جز اينكه روزي درختي خاك وجودم را با ريشه هايش به درون جان  مقدس و سخاوتمند خويش برد  و  هنگامي كه نسيم بهار بر شاخسار خفته اش دست نوازش مي كشد  من آن شكوفه ي پر شور خواهم بود كه بر آينده اي  پربار، خنده اي مستانه خواهم زد.

اكنون بر انسانيت خويش گريانم ، امروز 27 سال است كه انسانم اما تا ابد از اين انسانيت دروغين در شرم و خجلت خواهم بود . آيا   نخستين لحظه ها ي ميلاد م را در ياد داريد؟ همه در شوق و شعف بودند و مي خنديدند اما ساربان بيدل ميگريست و مي دانست كه قافله ي عمرش را در اين خراب آباد ، سفري پر فراز و نشيب از رسم  بد عهدي ايام  در پيش خواهد بود .

آري از دنياي  آدميان به ستوه آمده ام و تو گوئي كه اين  زمين ، نه سراي انسان ، كه بارگاه ديوان است و خشم و زور و ستم ، جاودانه   در شريان  بيدادگر هستي اش جاري خواهد بود .

ميلياردها سال است كه ساربان اين كاروان سرگردانم  و قافله ي  هستي خويش را از بياباني دور با بختي كور از انفجارِ كوه و انقلاب اقيانوس گذر داده ام  و همچنان   به  سوي ناكجا آباد مي روم  . امروز پس ازسیزده  ميليارد و هفتصد میلیون  سال ، از قلب آن مه بانگ پر عظمت  در چرخه  اي  مبهم  و تاريك ،  خود را به سوي مردماني رسانده ام كه همچنان مرا مي بوسند و در ذهن خود  ، طناب هاي دار مرا مي بافند و هر دم هراس و دهشتي  سهمگين را بر جان خسته ام  ،  استوار ميسازند .

اي كاش مهرباني ام نهان مي ماند و از دور مهر مي ورزيدم . اي كاش ميتوانستم چهره ي خود

 را  از نامهربانانِ  سنگدل فرو پوشم تا ايشان  ترواش قطره هاي عشق را در چشمانم نبينند و 

 مرا به بي خردي  منسوب نكنند .

امروز همان زمان است كه زرتشت بر رسيدنش آگاهي داد و  ما را بر پاك گردانيدن دوباره ي آفرينش ، رسالت فرمود. اكنون در سرزمينهاي اورمزد ، پيمان راستي و آيين مهرورزي معدوم گشته است  . همه ي مردم فريفتار باشند و بد يكديگر را خواهند . سپاس و آزرم نان و نمك  يكديگر را هرگز ندارند . مردماني تند خو و فريبكار و كساني كه همه از تخمه ي كج انديشي و دروغ و بي ارجي هستند تنها به منافع خويش مي انديشند و براي تامين و تضمين آنها  از هيچ ستم و جنايتي در حق هم نوعان خويش فروگذار نمي نمايند .مردم گفتار فرومايگان و بدگويان و نابكاران و دلقك ها را باور دارند و آنها را راست پندارند . جوانان و كودكان  انديشناك هستند و از دلشان شوخي و آرامش و بازي و رامش بر نمي آيد و آزادگان و دهاقين و بزرگان به درويشي و بيچارگي رسيده اند !
حكمرانان جهان ، چنان مردمان بدي باشند كه اگر مرد پرهيزگار يا مگسي را بكشند ، هر دو به چشمانشان يكسان باشد . مرزدارِ شوم جدايي ملت ها ،  ديو خشم است و در بيدادگاه ضحاكان هر دم خورشيد را به مرگ محكوم ميكنند و حقيقت هستي را در ژرفناي گمراهي خويش محبوس مي دارند .
هزاران سال است كه خورشيد ،  م‍‍ُهر خاموشي بر لب زده است و در سرودش تنها شعري از سكوت ميخواند . اما چرا خورشيد ساكت است و زين سان  بي صدا سرود  ميخواند؟ آيا راز آن سكوت جز اين است كه او هر روز بر ما باراني از رحمت  ونور فرو مي فرستد تا آدمي  در تاريكخانه ي قلب سياه خويش به آباداني جهان  بي انديشد ؟

خورشيد  هم از  فقر بيزار است . او از  سياست ، از كشور ، از استبداد،  از ايدئولوژي و نژاد و رنگ و تفاوت ، از مرز و بوم  و جدايي ، از  حرص و آز  و  شهوت قدرت و منافع ملي و جنگ و تملك و ثروت ،  حس انزجار دارد.

او  از چهارچوبه ي اين اجتماع  به اصطلاح  انساني ،  كه بسي پَست تر از اجتماعات حيواني است متنفر است و با نظام تاريك  حاكم بر جهان آدميان ،  با شعر آفتابش  در ستيز خواهد بود .

او به همه ي ستمديدگان و شهيدان ، به  منصوران حلاج و سقراط هاي حكيم  به همه ي آزادگاني كه  تا ابد خون پاكشان در جويبارِ خاطرِ  شفق جاري است نويد مي دهد  كه سرانجام  روزي  آفتاب عشق  را بر ظلمتِ شب، فيروزي جاودان خواهد بود و هزيمت ، ننگي هميشگي بر آهرمن .

روزي فرا رويمان  خواهد رسيد كه خورشيد بر سرزميني يكپارچه و بدون مرز به نام كره زمين ، نگاههاي  سرشار از مهر خويش را بر انسانِ والايي   فروريزد  كه بر واژگان مخوفِ   جنگ و فقر و ظلم و ستم -   استعمار و استبداد و استثمار -  نژاد و مليت و ثروت و تملك ، خط قرمز كشيده است  و حتي در لغتنامه ي هايش اجازه ي درج  معني اين كلمات  شوم را نخواهد داد  ، چرا كه آنها را ننگي بزرگ  بر پيكره ي تمدن ، شرافت و انسانيت مقدس خويش مي شمارد .

 اي دوستداران راستي ؛ به زودي نوادگان ما ، فروغ ِ برادري و برابري و مساوات و صلح  را در همه ي ابناء بشر در سايه ي يك دمو – آريستوكراسي بين المللي  به تماشا مي نشينند  و بر گورهاي  كهن و هموار ما ،  نهال عشق  مي كارند .

مردن  چه  بي معنا ميشود  وقتي كه روحِ اميد درمي يابد كه مرگ فقط براي اجزاء  است و گرچه ما از اجزا هستيم و مي ميريم ، اما حيات كل را مرگي نخواهد بود و روزي فرزندانمان اين سياره خاكي را دهكده ي سعادتِ انسان  ، نام خواهند داد .

از مرگ نمي هراسم  . سه هزار سال پيش به ذهن پدران ما رسيد كه انسان ميتواند پرواز كند، مرد شجاعي به نام ايكاروس به بالهايي كه با دستان پدرش ساخته شده بود اعتماد كرد و آنها را بر خود بست  و خواست پرواز كند ولي به دريا افتاد و اسير مرگ شد . اما حيات هرگز نمُرد و گستاخانه اين آرزو را ادامه داد . قرن ها بعد روح پر شوري به نام لئوناردو داوينچي آمد و در ميان طرح ها و رسم هاي خود يك ماشين پرواز را كشيد و بر حاشيه اش خطي نوشت كه مانند زنگ در حافظه ي تاريخ صدا ميكند (( اينجا بايد بالها را قرار داد )). لئوناردو  موفق نشد تا مرگ بر او چيره گشت اما  زندگي به اين رويا ادامه داد. نسلها گذشت و مردم گفتند انسان نبايد پرواز كند چون خدا چنين  نخواسته . اما سرانجام زندگي با برادران رايت پرواز كرد و حيات ، پس از سه هزار سال صبر و استقامت به آسمان رسيد  .

فرد شكست ميخورد اما زندگي پيروز ميگردد . فرد مي ميرد ولي زندگي بي آنكه خسته و نوميد شود به راه خود ادامه ميدهد و به شوق مي آيد ، نقشه مي كشد و مي كوشد؛ بالا ميرود و به مقصد ميرسد و روزي در دهكده ي كوچكِ  زمين به هوس و شوق زنده كردنِ پدران و مادران  خويش  خواهد افتاد  .

 هنگامي كه بر آلاچيقهاي سبز مرغان چهچهه ي عاشقانه  مي زنند و خروس ، سرود طلوع آفتاب را ميخواند و روشني مرغزار را فرا مي گيرد ؛ جوانه ها باز ميشوند و شاخه ها سَر بَر مي آورند و سبز مي شوند ، كودكاني را ميبينم كه با شاديِ جنون آميزي بر چمنهاي نمناكِ از ژاله ي سحري راه ميروند و ميخندند و همديگر را صدا مي زنند و بي آنكه خسته شوند  يكديگر را دنبال مي كنند و از هم در ميروند و نفس نفس مي زنند.

 در زير سايه ي درختان  دو دلداده راه ميروند و خيال ميكنند كسي آنها را نمي بيند ، سخنان نرم و آهسته ي آنها با صداي كبوتران و حشراتي كه جفت خود را مي خوانند  در مي آميزد. آنان  با چشماني  مست و نيمه خوابيده  در هم مي نگرند و شيفتگي و عشق را از راه دستهاي به هم فشرده و لبهاي در هم ماليده ، جاري مي گرداننددددددد  و آنهنگام من همان شكوفه ي پر شورم  كه بر بهارِ جاودان زندگي  خنده اي مستانه خواهم  زد .

 سعيد ساربان

                                              تصاویر سکوت آفتاب  بسیار مهم

              ورود به صفحه اصلی سایت   بسیار مهم                             

          

+ نوشته شده توسط سعید ساربان در و ساعت |


جستجو در مطالب اين صفحه


Sareban
قويترين متورهاي جستجوگر
Google
WEB http://saeidlaw.blogfa.com

Search for:
Search from:
Statistical Control