سرانجام در این سفر ، روزي سوار بر شانه هاي مردم شهر به سوي گورستان خواهم رفت تا بر كرم ها ي خاكي خوان نعمت مرگم را گسترم و گوشت هايم را براي جويدن به ايشان ارمغان دارم اما این پایان راه نیست ...
من از غايت قانون بقاي ماده و انرژي هيچ آرزويي را طلب نخواهم كرد جز اينكه روزي درختي خاك وجودم را با ريشه هايش به درون جان مقدس و سخاوتمند خويش برد و هنگامي كه نسيم بهار بر شاخسار خفته اش دست نوازش مي كشد من آن شكوفه ي پر شور خواهم بود كه بر آينده اي پربار، خنده اي مستانه خواهم زد.
اكنون بر انسانيت خويش گريانم ، امروز 27 سال است كه انسانم اما تا ابد از اين انسانيت دروغين در شرم و خجلت خواهم بود . آيا نخستين لحظه ها ي ميلاد م را در ياد داريد؟ همه در شوق و شعف بودند و مي خنديدند اما ساربان بيدل ميگريست و مي دانست كه قافله ي عمرش را در اين خراب آباد ، سفري پر فراز و نشيب از رسم بد عهدي ايام در پيش خواهد بود .
آري از دنياي آدميان به ستوه آمده ام و تو گوئي كه اين زمين ، نه سراي انسان ، كه بارگاه ديوان است و خشم و زور و ستم ، جاودانه در شريان بيدادگر هستي اش جاري خواهد بود .
ميلياردها سال است كه ساربان اين كاروان سرگردانم و قافله ي هستي خويش را از بياباني دور با بختي كور از انفجارِ كوه و انقلاب اقيانوس گذر داده ام و همچنان به سوي ناكجا آباد مي روم . امروز پس ازسیزده ميليارد و هفتصد میلیون سال ، از قلب آن مه بانگ پر عظمت در چرخه اي مبهم و تاريك ، خود را به سوي مردماني رسانده ام كه همچنان مرا مي بوسند و در ذهن خود ، طناب هاي دار مرا مي بافند و هر دم هراس و دهشتي سهمگين را بر جان خسته ام ، استوار ميسازند .
اي كاش مهرباني ام نهان مي ماند و از دور مهر مي ورزيدم . اي كاش ميتوانستم چهره ي خود
را از نامهربانانِ سنگدل فرو پوشم تا ايشان ترواش قطره هاي عشق را در چشمانم نبينند و
مرا به بي خردي منسوب نكنند .
امروز همان زمان است كه زرتشت بر رسيدنش آگاهي داد و ما را بر پاك گردانيدن دوباره ي آفرينش ، رسالت فرمود. اكنون در سرزمينهاي اورمزد ، پيمان راستي و آيين مهرورزي معدوم گشته است . همه ي مردم فريفتار باشند و بد يكديگر را خواهند . سپاس و آزرم نان و نمك يكديگر را هرگز ندارند . مردماني تند خو و فريبكار و كساني كه همه از تخمه ي كج انديشي و دروغ و بي ارجي هستند تنها به منافع خويش مي انديشند و براي تامين و تضمين آنها از هيچ ستم و جنايتي در حق هم نوعان خويش فروگذار نمي نمايند .مردم گفتار فرومايگان و بدگويان و نابكاران و دلقك ها را باور دارند و آنها را راست پندارند . جوانان و كودكان انديشناك هستند و از دلشان شوخي و آرامش و بازي و رامش بر نمي آيد و آزادگان و دهاقين و بزرگان به درويشي و بيچارگي رسيده اند !
حكمرانان جهان ، چنان مردمان بدي باشند كه اگر مرد پرهيزگار يا مگسي را بكشند ، هر دو به چشمانشان يكسان باشد . مرزدارِ شوم جدايي ملت ها ، ديو خشم است و در بيدادگاه ضحاكان هر دم خورشيد را به مرگ محكوم ميكنند و حقيقت هستي را در ژرفناي گمراهي خويش محبوس مي دارند .
هزاران سال است كه خورشيد ، مُهر خاموشي بر لب زده است و در سرودش تنها شعري از سكوت ميخواند . اما چرا خورشيد ساكت است و زين سان بي صدا سرود ميخواند؟ آيا راز آن سكوت جز اين است كه او هر روز بر ما باراني از رحمت ونور فرو مي فرستد تا آدمي در تاريكخانه ي قلب سياه خويش به آباداني جهان بي انديشد ؟
خورشيد هم از فقر بيزار است . او از سياست ، از كشور ، از استبداد، از ايدئولوژي و نژاد و رنگ و تفاوت ، از مرز و بوم و جدايي ، از حرص و آز و شهوت قدرت و منافع ملي و جنگ و تملك و ثروت ، حس انزجار دارد.
او از چهارچوبه ي اين اجتماع به اصطلاح انساني ، كه بسي پَست تر از اجتماعات حيواني است متنفر است و با نظام تاريك حاكم بر جهان آدميان ، با شعر آفتابش در ستيز خواهد بود .
او به همه ي ستمديدگان و شهيدان ، به منصوران حلاج و سقراط هاي حكيم به همه ي آزادگاني كه تا ابد خون پاكشان در جويبارِ خاطرِ شفق جاري است نويد مي دهد كه سرانجام روزي آفتاب عشق را بر ظلمتِ شب، فيروزي جاودان خواهد بود و هزيمت ، ننگي هميشگي بر آهرمن .
روزي فرا رويمان خواهد رسيد كه خورشيد بر سرزميني يكپارچه و بدون مرز به نام كره زمين ، نگاههاي سرشار از مهر خويش را بر انسانِ والايي فروريزد كه بر واژگان مخوفِ جنگ و فقر و ظلم و ستم - استعمار و استبداد و استثمار - نژاد و مليت و ثروت و تملك ، خط قرمز كشيده است و حتي در لغتنامه ي هايش اجازه ي درج معني اين كلمات شوم را نخواهد داد ، چرا كه آنها را ننگي بزرگ بر پيكره ي تمدن ، شرافت و انسانيت مقدس خويش مي شمارد .
اي دوستداران راستي ؛ به زودي نوادگان ما ، فروغ ِ برادري و برابري و مساوات و صلح را در همه ي ابناء بشر در سايه ي يك دمو – آريستوكراسي بين المللي به تماشا مي نشينند و بر گورهاي كهن و هموار ما ، نهال عشق مي كارند .
مردن چه بي معنا ميشود وقتي كه روحِ اميد درمي يابد كه مرگ فقط براي اجزاء است و گرچه ما از اجزا هستيم و مي ميريم ، اما حيات كل را مرگي نخواهد بود و روزي فرزندانمان اين سياره خاكي را دهكده ي سعادتِ انسان ، نام خواهند داد .
از مرگ نمي هراسم . سه هزار سال پيش به ذهن پدران ما رسيد كه انسان ميتواند پرواز كند، مرد شجاعي به نام ايكاروس به بالهايي كه با دستان پدرش ساخته شده بود اعتماد كرد و آنها را بر خود بست و خواست پرواز كند ولي به دريا افتاد و اسير مرگ شد . اما حيات هرگز نمُرد و گستاخانه اين آرزو را ادامه داد . قرن ها بعد روح پر شوري به نام لئوناردو داوينچي آمد و در ميان طرح ها و رسم هاي خود يك ماشين پرواز را كشيد و بر حاشيه اش خطي نوشت كه مانند زنگ در حافظه ي تاريخ صدا ميكند (( اينجا بايد بالها را قرار داد )). لئوناردو موفق نشد تا مرگ بر او چيره گشت اما زندگي به اين رويا ادامه داد. نسلها گذشت و مردم گفتند انسان نبايد پرواز كند چون خدا چنين نخواسته . اما سرانجام زندگي با برادران رايت پرواز كرد و حيات ، پس از سه هزار سال صبر و استقامت به آسمان رسيد .
فرد شكست ميخورد اما زندگي پيروز ميگردد . فرد مي ميرد ولي زندگي بي آنكه خسته و نوميد شود به راه خود ادامه ميدهد و به شوق مي آيد ، نقشه مي كشد و مي كوشد؛ بالا ميرود و به مقصد ميرسد و روزي در دهكده ي كوچكِ زمين به هوس و شوق زنده كردنِ پدران و مادران خويش خواهد افتاد .
هنگامي كه بر آلاچيقهاي سبز مرغان چهچهه ي عاشقانه مي زنند و خروس ، سرود طلوع آفتاب را ميخواند و روشني مرغزار را فرا مي گيرد ؛ جوانه ها باز ميشوند و شاخه ها سَر بَر مي آورند و سبز مي شوند ، كودكاني را ميبينم كه با شاديِ جنون آميزي بر چمنهاي نمناكِ از ژاله ي سحري راه ميروند و ميخندند و همديگر را صدا مي زنند و بي آنكه خسته شوند يكديگر را دنبال مي كنند و از هم در ميروند و نفس نفس مي زنند.
در زير سايه ي درختان دو دلداده راه ميروند و خيال ميكنند كسي آنها را نمي بيند ، سخنان نرم و آهسته ي آنها با صداي كبوتران و حشراتي كه جفت خود را مي خوانند در مي آميزد. آنان با چشماني مست و نيمه خوابيده در هم مي نگرند و شيفتگي و عشق را از راه دستهاي به هم فشرده و لبهاي در هم ماليده ، جاري مي گرداننددددددد و آنهنگام من همان شكوفه ي پر شورم كه بر بهارِ جاودان زندگي خنده اي مستانه خواهم زد .
سعيد ساربان




